شهاب الدين احمد سمعانى

130

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

كماله نقص و ولايته عزل و ظاهره حسرة و باطنه حيرة 45 . اى درويش اين مردان را دو ديده داده‌اند كه به يك ديده صفات آفات نفسانى بينند و به يك ديده صفاى كرامات يزدانى بينند ، به يك ديده غيب بينند و به يك ديده لطف غيب بينند ، به يك ديده فضل او بينند و به يك ديده فعل خود بينند . چون فضل حق بينند افتخار كنند و چون عجز و ضعف خود بينند افتقار كنند . چون كرم قدم پاك بينند در ناز آيند ، چون قدم عدم خاك بينند در نياز آيند . گاه‌گاه بودى كه آن شوريدهء عراق و سوختهء آتش فراق گفتى : ليتنى كنت اتّونيّا و لم 46 اعرف هذا الحديث . كاشكى كه گلخنتابى بودمى يا خراباتيى بودمى 47 و مرا با اين حديث سر و كارى نبودى و گاه مىگفت : كجااند ملايكهء ملكوت و سكّان حظاير قدس ، تا پيش تخت دولت و سرير عزّت ما سماطين بركشند . بيت گهم داغ هجر است و گه باغ وصل * گهم جاى پست است و گهگاه بلند 48 انا بوقلمون من كلّ لون اكون . بيت گه با كف پُرسيمم و گه درويشم 49 * گه با دل پُرنشاط و گه دل ريشم گه بازپسين خلق و گه در پيشم * من بوقلمون روزگار خويشم همان مرد را كه آتش عشق در بضاعت طاعت ملايكهء ملكوت زد و هشت بهشت خالصه به اقطاع داشت گاوى در پيش وى كردند و گفتند : بكدّ اليمين و عرق الجبين قوت طلب كن . اينت عجب كارى يك دم شادى ، و سيصد سال حزن و اندوه در پى 50 . شعر الحبّ حلو امرته عواقبه * و صاحب الحبّ صبّ القلب ذائبه استودع اللّه من بالطّرف و دعنى * يوم الفراق و دمع العين ساكبه ثمّ انصرفت و داعى الشّوق يهتف بى * ارفق بقلبك قد عزّت مطالبه آرى عجب كارى است بلاى او از دانهء گندم آمده 51 و او به طلب بلاى خود برخاسته . اى جوانمرد 52 ! تا نگويى كه بهشت از آدم بازستندند 53 ، چنين گوى كه آدم را از بهشت باز ستدند . قال الجدار للوتد لم تثقبنى 54 ؟ قال سل الّذى يدقّنى فانّه لا يتركنى 55 ورائى الحجر الّذى ورائى . ديوار ميخ را گفت كه مرا چرا سوراخ مىكنى ؟ ميخ مر ديوار را گفت : از